تبليغاتX
goltay
سوزان بویل، زن ۴۸ ساله ای که اعتراف کرد هیچ گاه بوسیده نشده و هیچ گاه مردی او را برنگزیده است، شگفتی ساز برنامه «استعداد های بریتانیا» شده است. کلیپ ویدیویی وی طی ۷۲ ساعت نزدیک به ده میلیون و نیم بار مشاهده شده است. رفتار بی تکلف و ظاهر ناآراسته وی خنده های تمسخر آمیز حاضران را به همراه داشت که لحظاتی پس از شروع وی به خواندن مسحور صدای او شدند. یکی از داوران این برنامه وی را غیرمنتظره خوانده و دیگری به گریه افتاد
 


سوزان بویل زنی است که سالها را صرف نگهداری از مادرش کرده بود و برای عمل کردن به حرف او به مسابقه رفت
زمانی که بویل بعد از هنرنمایی زیبایش در حال ترک صحنه بود کاول داور مسابقه گفت:”او می تواند با سری برافراشته به روستایش بازگردد. او در حالی به روستایش بازگشت که هم اکنون کودکان هم زمانی که او وارد فروشگاهی می شود برای او کف می زنند. او کوچکترین فرزند خانواده ای با ۹ فرزند بوده که هم اکنون تنها با گربه اش زندگی می کند. او سالها را صرف نگهداری از مادر پیرش کرده بود که چندی پیش درگذشته است و هم اکنون سوزان در خانه ای که دولت در اختیار او نهاده زندگی می کند. او همیشه آرزو داشت در برابر عده زیادی هنر خود را به نمایش بگذارد اما تا پیش از این برنامه تنها صدای او در کلیساها شنیده می شد
 


یکشنبه گذشته در روز عید پاک و یک روز پس از اجرای تلویزیونی بویل (زنی که تیتر روزنامه ای اینگونه او را توصیف کرده بود:زنی که سایمون کاول را سوسک کرد) در کلیسا از او تجلیل گرمی شد و کشیش کلیسا بویل را زنی دارای روح آرام توصبف کرد. در همین حال تجلیل میلیونها نفر از سراسر جهان به دهکده ۵ هزار نفری وی در بلکبرن سرازیر شده است

http://uploader.ir/persianfun/zane_rostaie/britains-got-talent-2009-dailyfa-org-4.jpg


بویل به یک روزنامه بریتانیایی گفته است که رفتن به این مسابقه را مادرش به او پیشنهاد داده است و گفته است که به ریسکش می ارزد. وی می گوید از دیدن خودم در تلویزیون شوکه شدم خیلی چاق بودم. وی همچنین می گوید:”جامعه مدرن خیلی سریع بر اساس ظاهر افراد قضاوت می کند و نمی توان در این مورد کار چندانی کرد.مردم اینگونه هستند اما شاید این کار من درسی برای آنها یا دست کم نمونه ای برای آنها باشد

http://uploader.ir/persianfun/zane_rostaie/britains-got-talent-2009-dailyfa-org-2.jpg

دانلود صدای زیبای سوزان بویل با حجم 3.37 MB

مشاهده ویدئو مراسم این برنامه

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:9 توسط parvin |

واقعاً جالبه که همچین فکری به ذهن یک دختر بچه رسیده , خلاصه ماجرا از این قراره که یک دختر خانم برای مقایسه اثر مایکروویو بر روی ساختار مولکولی مواد و مقایسه اون با گرم کردن به روش سنتی به راه حل جالبی رسیده و اون مقایسه دو گیاه کاملاً مشابه هست که یکی توسط آب گرم شده در مایکروویو و دیگری توسط آب گرم شده بر روی کتری سیراب می شدن. یعنی این دختر خانم مثلاً 100 سی سی آب رو در مایکروویو می جوشونده پس از سرد شدن به یکی از گیاهان می داده، و 100 سی سی دیگه رو در کتری و روی اجاق گاز می جوشونده، و پس ازسرد شدن به گیاه دیگه می داده.

 نتیجه رو خودتون ببینید

 

 

 

 

 

 

 

میکروویو که به اشتباه ماکروویو خوانده می شود، از ترکیب دو واژه مایکرو یا میکرو MICRO (به معنی کوچک) وویو WAVE (به معنی موج) تشکیل شده است و به معنای امواج با طول موج کوتاه و تعداد نوسانات (فرکانس) بسیار بالا می باشد. فرکانس چنین امواجی، بین۳۰۰ مگاهرتز تا چند گیگاهرتز در ثانیه می تواند باشد. بُرد چنین امواجی کوتاه بوده و در حد چند متر است، ولی میزان نفوذ آن ها نسبتا بالا است و از درون ابر و غبار عبور می کنند. هر چه فرکانس بیشتر باشد، شدت نفوذ بیشتر ولی بُرد امواج، کوتاه تر می شود.... به عنوان مثال هر چیزی که در مجاورت دستگاه نوسان ساز اجاق های میکروویو معمول قرار داشته باشد، به شدت تحت تاثیر ارتعاشات قرار می گیرد. در حالی که اگر نیم متر از منبع ارتعاش دور شود، قدرت امواج به یک صدم کاهش خواهد یافت.

امواج دارای طول موج کوتاه، هنگام برخورد به ماده، چنان موجب ارتعاش و تغییر قطب های منفی و مثبت موجود در آن می شوند که این جنبش بالای ملکول ها موجب به هم خوردن شدید آن ها و ایجاد اصطکاک درملکول ها و در نهایت سبب گرم شدن آن ماده می شود. در این میان نقش آب در درون ماده غذایی بارزتر است. زیرا ملکول های آب که قطبی هستند (همچون دیگر ملکول های قطبی)، بیشتر تحت تاثیر نوسانات قرار گرفته و به شدت شروع به جابه جایی در محل خود می کنند. به همین دلیل هر چه غذا رطوبت بیشتری داشته باشد سریع تر تحت تاثیر این امواج قرار می گیرد.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:0 توسط parvin |

ادامه عکسها را ببینید......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:55 توسط parvin |

Adobe :
اسم رودخانه ای كه از پشت منزل مؤسس آن جان وارناك عبور می كند .

 

 

Apple :
میوه مورد علاقه استیو جابز مؤسس و بنیانگذار شركت اپل سیب بود و بنابراین اسم شركتش را نیز اپل (به معنی سیب ) گذاشت .

 

 

Cisco :
مخفف شده كلمه سان فرانسیسكو ( San Francisco ) است كه یكی از بزرگترین شهرهای امریكا است

 

 

Google :
گوگل در ریاضی نام عدد بزرگی است كه تشكیل شده است از عدد یك با صد تا صفر جلوی آن .
مؤسسین سایت و موتور جستجوی گوگل به شوخی ادعا می كنند كه این موتور جستجو می تواند این تعداد اطلاعات (یعنی یك گوگل اطلاعات ) را مورد پردازش قرار دهد .
 

 

Hotmail :
این سایت یكی از سرویس دهندگان پست الكترونیكی به وسیله صفحات وب است .
هنگامی كه مدیر پروژه برنامه می خواست نامی برای این سایت انتخاب كند علاقه مند بود تا نام انتخاب شده اولاً مانند سایر سرویس دهندگان پست الكترونیك به mail ختم شده و دوماً برروی وبی بودن آن نیز تأكید شود. بنابراین نام Hotmail را انتخاب كرد. در كلمه Hotmail حروف Html به ترتیب پشت سرهم قرار گرفته اند. گاهی اوقات اسم این سایت را به صورت HotMail نیز می نویسد .

 

 

HP :
شركت معظم HP توسط دو نفر بنام های بیل هیولت و دیو پاكارد تأسیس شد .
این دو نفر برای اینكه شركت هیولد پاكارد یا پاكارد هیولت نامیده شود مجبور به استفاده از روش قدیمی شیر – خط شدند و نتیجه هیولد پاكارد از آب در آمد .

 

 

Intel :
از آنجاییكه این شركت از بدو تأسیس با تأكید روی ساخت مدارات مجتمع ایجاد شد. نام آن را INTegrated Electronics یا به طور مختصر INTEL نهادند .

 

 

Microsoft :
نام شركت ابتدا به صورت Micro-soft نوشته می شد ولی به مرور زمان به صورت فعلی در آمد . Microsoft مخفف MICROcomputer SOFTware است. و دلیل نامگذاری شركت به این اسم نیز آن است كه بیل گیتس مؤسس شركت آن را با هدف نوشتن و توسعه نرم افزارهای میكروكامپیوتر ها تأسیس كرد

 

 

Motorola :
شركت موتورولا با هدف درست كردن بی سیم و رادیوی خودرو كار خود را آغاز كرد. از آنجاییكه مشهورترین سازنده بی سیم و رادیو های اتومبیل در آن زمان شركت Victrola بود. مؤسس این شركت یعنی آقای پال كالوین نیز اسم شركتش را موتورولا گذاشت تا علاوه بر داشتن مشابهت اسمی كلمه موتور نیز به نوعی در اسم شركتش وجود داشته باشد .

 

 

Red Hat :
مؤسس شركت آقای مارك اوینگ در دوران جوانی از پدربزرگش كلاهی با نوارهای قرمز و سفید دریافت كرده بود ولی در دوران دانشگاه آن را گم كرد . زمانی كه اولین نسخة این سیستم عامل آماده شد مارك اوینگ آن را همراه با راهنمای كاربری نرم افزار در اختیار دوستان و هم دانشگاهیش قرار دارد. اولین جمله این راهنمای كاربری « درخواست برای تحویل كلاه قرمز گم شده » بود .

 

 

Sony :
Sony از كلمه لاتین Sonus به معنای صدا مشتق شده است .

 

 

SUN :
این شركت معظم توسط چهار تن از فارغ التحصیلان دانشگاه استانفورد تأسیس شد . Sun مخفف عبارت Standford Univercity Network می باشد .

 

 

Xerox :
كلمه Xer در زبان یونانی به معنای خشك است و این برای تكنولوژی كپی كردن خشك در زمانی كه اكترا كپی كردن به روشهای فتوشیمیایی انجام می گرفت فوق العاده حائز اهمیت بود .

 

 

Yahoo:
این كلمه برای اولین بار در كتاب سفر های گالیور مورد استفاده قرار گرفته و به معنی شخصی است كه دارای ظاهر و رفتاری زننده است . مؤسسین سایت Yahoo جری یانگ و دیوید فیلو نام سایتشان را Yahoo گذاشتند چون فكر می كردند خودشان هم Yahoo هستند .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:43 توسط parvin |

يك زن 50 ساله انگليسي هزاران پوند براي جراحي پلاستيك هزينه كرد تا خود را به شكل دختر 28 ساله اش درآورد!

به گزارش عصر ايران نشريه ديلي ميل انگليس با انتشار اين خبر نوشت: "تصاوير «جانت گاليف» و دخترش «جين» نشان مي دهد آنها اكنون شباهت ظاهري بسياري از نظر وزن، رنگ مو و چهره پيدا كرده اند و شايد تفاوت آنها در رنگ چشم و اندكي اختلاف قد باشد."

براساس اين گزارش جانت 10 هزار پوند براي جراحي هاي متعدد زيبايي خود هزينه كرده كه اين جراحي ها در كرواسي انجام شده است.

جانت با بيان اينكه وي سال ها احساس مي كرد شبيه يك «كيسه كهنه» است مي گويد: "ما اكنون شبيه دو خواهر دوقلو شده ايم و در مركز توجه مردم قرار داريم."

وي مي افزايد: "شايد اندكي احمقانه به نظر برسد كه من براي شبيه شدن به دخترم جراحي زيبايي كرده ام اما او زيبا و جذاب است و چه كسي دوست ندارد شبيه جين شود؟!"

مادر 50 ساله (تصوير سمت چپ بالا) اضافه مي كند: "ما در حال حاضر به جاي يك دختر و مادر شبيه دو خواهر دوقلو شده ايم. مردم در خيابان ما را اشتباهي مي گيرند و مي پرسند آيا شما خواهر هستيد؟"

جين دختر اين زن انگليسي با ابراز خوشحالي از سيماي جديد مادرش مي گويد: "ما اكنون از هر زمان ديگري به هم نزديك تر شده ايم. مادرم از مدونا (خواننده آمريكايي)ي 50 ساله نيز بهتر است."

وي مي افزايد: "تنها اختلاف در رنگ چشم و سايز كفش است. رنگ چشم من قهوه اي است و مال مادرم آبي. اندازه كفش هاي او نيز بزرگ تر است."

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:9 توسط parvin |

داستاني را كه مي خواهم برايتان نقل كنم درباره سربازي است كه پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از اين كه به خانه برسد، از نيويورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم.» پسر ادامه داد:« ولي موضوعي است كه بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم كه اجازه دهيد او با ما زندگي كند.» پدرش گفت:« پسر عزيزم، متأسفيم كه اين مشكل براي دوست تو بوجود آمده است. ما كمك مي كنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا كند.» پسر گفت:« نه، من مي خواهم كه او در منزل ما زندگي كند.»آنها در جواب گفتند:« نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.»
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس نيويورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشي هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورك پرواز كردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشكي قانوني مراجعه كردند. با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ايستاد. پسر آنها يك دست و پا داشت! 
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:51 توسط parvin |

آنجلینا جولی (زاده ۴ ژوئن ۱۹۷۵ در لس آنجلس)، بازیگر و مدل آمریکایی و «سفیر حسن نیت» سازمان ملل متحد در امور پناهندگان است.

تصاویر زیر از سفرهای وی به کشورهای افغانستان، پاکستان، عراق، سودان (دارفور) و اتیوپی میباشد.

ادامه مطلب را ببینید.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:42 توسط parvin |

بعضي وقتا زندگي واقعي از كارهاي فتوشاپ عجيب تره. اينا تصاويريه كه وقتي ببينيد شما رو وادار مي كنه فرياد بزنيد "قلابيه!"، ولي در حقيقت قلابي نيستن. هرچند در بعضي موارد آرزو مي كنيم كاش بودن...

 

عابري كه نقشه رو نگاه مي كنه

سري تصاويري از يك پروژه هنري كه در اون سعي شده لباس فرد از ديد عكاس به رنگ پس زمينه نقاشي بشه و اينطور وانمود بشه كه لباس شفافه و پشتش ديده ميشه.

ادامه مطلب را ببینید.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:36 توسط parvin |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:34 توسط parvin |

خانمها تا آخر این مطلب رو ببینن.یه نکته ی بسیار جالب هست که براتون میگم.

فرح ديبا در منزل دايي خود محمدعلي قطبي


 فرح ديبا در منزل دايي خود محمدعلي قطبي هنگام عزيمت به دربار و ديدار با محمدرضا پهلوي براي اولين بار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:28 توسط parvin |

گذشت زمان حوادث و اتفاقات گذشتهً زندگي را به مشتي خاكستر سرد تبديل مي كند،اما آنچه براي من بصورت آتشي فروزان باقي مانده و من هرگز آنرا فراموش نمي كنم داستاني است كه از زمان كودكيم شروع شد.

در آنزمان هنوز به مدرسه نمي رفتم و بيشتر اوقات خود را در خانه مي گذراندم. در طبقه اول خانه ما درست پايين پله هاي طبقه بالا يك تلفن قديمي وجود داشت. هنوز درست بخاطر دارم كه اين تلفن قديمي روي يك جعبه چوبي كهنه قرار گرفته و محكم بديوار چسبيده بود. حتي شماره 105 را كه شماره تلفن منزل ما بود،بخوبي بياد دارم. انوقتها آرزو مي كردم كه يك مرتبه با آن تلفن صحبت كنم،اما چون قدم كوتاه بود موفق نمي شدم. فقط هنگاميكه مادرم با تلفن صحبت مي كرد،مكالمات او را گوش مي كردم و لذت مي بردم،تا اينكه سرانجام آرزوي من برآورده شد و زماني كه پدرم بخاطرشغلش به مسافرت رفت و براي اينكه از ما خبري داشته باشد،تلفن كرد، مادرم نيز مرا بغل كرد تا با پدرم صحبت كنم.

دستگاه عجيبي بود. تصور مي كردم كه در داخل جعبه چوبي تلفن،انساني شگفت آور زندگي مي كند و نامش “مركز” است. فكر مي كردم چيزي نيست كه او نداند،زيرا مادرم شمارهُ تلفن هر كس را كه مي خواست از او مي پرسيد و يا وقتي كه ساعت ما خوابيده بود، از او وقت دقيق را سوال مي كرد. يك روز مادرم براي ديدن يكي از همسايگان رفته بود و من تنها در خانه مانده بودم. به كارگاهي كه در زير زمين منزل ما قرار داشت،رفتم و با وسايل نجاري مشغول بازي شدم،اما چكش را محكم بر روي انگشتم زدم. انگشتم سخت درد گرفته بود. خواستم گريه كنم اما بي فايده بود،چون كسي در خانه نبود تا به من كمك كند. انگشتم را در دهانم فرو برده و از زير زمين به طرف بالا دويدم. ناگهان چشمم به تلفن افتاد، “مركز” را بخاطر آوردم. با عجله به اتاق نشيمن دويدم و يك چهارپايه را كشان كشان به زير جايگاه تلفن بردم. روي چهارپايه رفتم و گوشي را برداشتم،دهانه تلفن درست بالاي سر من بود. صورتم را بالا گرفتم و گفتم : مركز لطفاً……

لحظه اي بعد صداي لطيف و آشكاري كه متعلق به زني بود در گوش من طنين انداخت.

بله مركز.

شروع به گريه كردم،اشكهايم بي اختيار سرازير شده بود،زيرا مخاطبي يافته بودم و احساس مي كردم كه او به من كمك مي كند. در همان حال گفتم :

به من كمك مي كنيد؟ من انگشتم را مجروح كرده ام.

مركز گفت : مگر مادرت در خانه نيست؟

با ناله گفتم : نه هيچكس غير از من در خانه نيست.

مركز پرسيد : انگشت تو خون آلود شده؟

جواب دادم : نه فقط چكش رويش خورده.

بعد او با مهرباني پرسيد : مي تواني در يخدان را باز كني؟

جواب دادم : بله مي توانم و بعد ادامه داد،يك قطعه كوچك يخ روي انگشت مجروحت بگذار دردش آرام مي شود، اما مواظب يخ شكن باش و گريه نكن.

بعد از آن واقعه در باره هر موضوعي از او كمك مي خواستم. حتي از او خواهش مي كردم كه به سوالات جغرافي و رياضي من نيز پاسخ گويد. مثلاً از او مي پرسيدم “فيلادلفيا كجاست؟” يا “رود زيباي اورينوكو در كجا جاريست؟”. حتي يك روز ديگر در باره غذاي سنجابي كه در پارك گرفته بودم از او سوال كردم.

او مرا راهنمايي كرد كه غذايش چيزي غير از گردو و ميوه نيست.

بعد از مدتي قناري زيباي ما مرد. بسيار غمگين شدم. فوراً “مركز” را گرفتم و داستان مرگ تاُسف آور قناري زيبايمان را براي او شرح دادم،او آنچه كه براي دلداري مي گويند،بمن گفت،اما غم من پايان نيافته بود و مرگ قناري مرا رنج مي داد. با چشماني اشكبار گفتم : چرا الان پرنده زيبا كه با آواي جان پرورش آنهمه شور و شعف به خانه ما آورده بود،در آخر بايد تبديل به توده اي پرهاي رنگارنگ گردد و در قفس جان دهد؟

احساس كردم كه او تاُثر عميق مرا درك كرده است،زيرا با لحني مهربان گفت : پل، تو بايد بخاطر داشته باشي كه دنياي ديگري نيز وجود دارد و اكنون در آن دنيا نغمه مي سرايد.

تاُثر شديد و عميق من از بين رفت. كمي تسكين پيدا كردم و آن واقعه را كم كم از ياد بردم.

يك روز ديگر”مركز” را گرفتم و از او سوال كردم كه لغت ” مقطوع” را با چه املايي مي نويسند؟ اما ناگهان خواهرم كه از ترساندن من لذت مي برد،با جيغ بلندي از بالاي پله ها بطرف من پريد،چهارپايه از زير پايم لغزيد و در حاليكه گوشي تلفن در دستم بود،نقش بر زمين شدم.من و خواهرم هر دو ترسيده بوديم،اما آنچه كه بيشتر مر ناراحت كرده بود،وجود او بود. تصور كردم بطور يقين “مركز” را مجروح كرده ام،زيرا گوشي تلفن از جايش كنده شده بود. چند دقيقه بعد مردي بمنزل ما آمد و گفت : من در پايين همين خيابان زندگي مي كنم و مهندس تلفن هستم،تلفن چي به من گفت كه اشكالي در اين شماره پيش آمده. چه اتفاقي افتاده؟

حادثه را بطور خلاصه شرح دادم. او ابتدا جعبه تلفن را باز كرد و با آچار كوچكش سيمهاي قطع شده را وصل نمود. چ
ندين بار قلاب گوشي را بالا و پايين برد و بعد با “مركز” تماس گرفت و حقيقت را براي او تعريف كرد و بعد دوستانه دستي به سر من كشيد و خارج شد.

بدين ترتيب مرتب با دوست خردمند و زيرك خودم صحبت مي كردم و از او در باره هر موضوعي راهنمايي مي خواستم. هنگاميكه نه ساله شدم،والدينم اين منزل را ترك كردند و در بستون(بوستون امريكا)اقامت گزيدند. در نتيجه من هم از دوست با محبت خودم دور شدم،زيرا بنظر من او فقط متعلق به آن تلفن قديمي بود.

زمان گذشت و رفته رفته تحصيلات دانشگاهي من شروع شد. اما خاطرات و مكالمات زمان كودكي هرگز مرا ترك نمي كرد و بطرز ناخودآگاه در جستجوي او بودم. احساسات و عواطف او را قدرداني مي كردم و با شك و حيرت از خود مي پرسيدم” او چقدر صبور بود كه به سوالات بچگانه من پاسخ مي گفت “.

چندين سال يعد،طي مسافرتي هواپيماي حامل من در سي تل (سياتل آمريكا) كه در نزديكي زادگاه من بود،به زمين نشست،تا پرواز بعدي نيمساعت وقت داشتم. در خدود يكربع يا بيشتر با خواهرم كه شوهر كرده و مادر شده بود،با تلفن حرف زدم. سپس بدون اينكه فكر كنم كه چه مي كنم،شماره “مركز” زادگاه خودم را گرفتم. بطور معجزه آسا مجدداً همان صداي لطيف و آشكاري كه بخوبي مي شناختم در گوشم طنين انداخت.

اينجا مركز.

اين را پيش بيني نكرده بودم،فقط صداي خودم را شنيدم كه گفتم: لطفاً مي توانيد بمن بگوييد لغت “مقطوع” را چطور مي نويسند؟

ابتدا جوابي نشنيدم،اما بعد از چند لحظه نسبتاً طولاني جوابي كه شنيدم نشاني از اشتياق و شعف همراه داشت. او گقت: من حدس مي زنم كه انگشت شما بايد تاكنون خوب شده باشد؟.

خنديدم و گفتم: پس حقيقتاً هنوز شما زنده هستيد،واقعاً قدرت آنرا ندارم كه از شما بخاطر آن همه مهر و محبتتان تشكر كنم. او گفت: اين من هستمو كه بايد از شما تشكر كنم،زيرا شما غم مرا از ياد برده بوديد. من فرزندي ندارم و در آن زمان هر روز در انتظار تلفن شما بودم؛احمقانه نيست؟

بنظرم نمي آمد كه احمقانه باشد،اما آنچه كه فكر مي كردم باو نگفتم و در عوض به او گفتم كه سالها فكر مرا بخود مشغول داشته و از او خواهش كردم تا اجازه بدهد دفعه بعد كه هنگام تعطيلات دانشگاه براي ديدن خواهرم به سي تل مي آيم،به او تلفن كنم. قبول كرد و خوشحال شد،در ضمن گفت كه اسمش “سالي” است و اگر مي خواهم دفعه بعد با او صحبت كنم،بايد اسم او را نيز بگويم. به نظرم عجيب نيامد كه “مركز” اسم داشته باشد. هنگام خداحافظي به او گفتم: هرگز فراموش نمي كنم كه اگر به سنجابي برخورد كردم بايد به او گردو و ميوه بخورانم.

او گفت: البته، و آرزو مي كنم براي گردش به كنار رود زيباي اورينوكو بروي.

سه ماه بعد در هنگام تعطيلات كالج در فرودگاه سي تل از هواپيما پياده شدم،با عجله و اشتياق به سمت تلفن حركت كردم. بدون لحظه اي تاُمل “مركز” را گرفتم،اما ديگر اين صدا،صداي مهربان سالي نبود،بلكه صداي ديگري در گوشم طنين انداخت. اينجا مركز.

با عجله گفتم: اجازه مي دهيد با “سالي” صحبت كنم؟

_ آيا شما دوست او هستيد؟

_ بله،يك دوست قديمي

_ متاُسفم،واقعاً متاُسفم،آرزو مي كردم اين من نباشم كه اين خبر را به شما مي دهم. چون او مدتي مريض بوده و اكنون دو هفته از مرگ او مي گذرد.

از شنيدن اين خبر،قلبم لرزيد و بدنم داغ شد. اندوه تلخي چهره ام را پوشاند و بي اختيار خواستم گوشي را قطع كنم اما شنيدم كه مخاطبم مي گفت: يك دقيقه صبر كنيد. حتماً اسم شما پل ويليارده؟

گفتم: بله، و زن با صداي غم انگيزي گفت: “سالي” با خط خودش براي شما نامه كوتاهي نوشته،اين نامه را در لحظات آخر زندگيش و خطاب به شما نو شته و سفارش كرده است اگر روزي شما به مركز تلفن كرديد آن را براي شما بخوانم.

توي چشمانم را قطره هاي اشك پر كرده بود،دستانم مي لرزيد و وجودم يك پارچه اندوه بود،اندوهي بي نام، اندوهي بي نشان كه گويي ابدي و جاودانه بود و در اين حالت از خانم مخاطبم خواستم كه نامه “سالي” را براي من بخواند و خودم سراپا گوش شدم و شنيدم كه مي خواند:

_ به او بگوييد كه من هنوز هم عقيده دارم كه جهان ديگري وجود دارد (گجمو در حال گريه كردن دارد به تايپ كردن ادامه مي دهد) اكنون من در آن جهان و در كنار قناري زيباي تو زندگي مي كنم و صداي آواز پرنده معصومت را مي شنوم…………..

زن ساكت شده بود و من تلفن را قطع كردم و براه افتادم و از آنجا دور و دورتر شدم،در حالي كه انعكاس صداي مهربان “سالي” را هنوز مي شنيدم كه مي گفت:

_جهان ديگري وجود دارد و من اكنون در آن جهان و در كنار قناري تو زندگي مي كنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:50 توسط parvin |

 

داستان اول:

يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام كه توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»…

پوووف! منشي ناپديد ميشه…

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن!»

نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه.

 


داستان دوم:

يه روز يه كشيش به يه راهبه پيشنهاد مي كنه كه با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و كشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… كشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و كشيش موقع عوض كردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… كشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينكه كشيش به كليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي كتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي كنه و مي بينه كه نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري كن… كار خود را ادامه بده و بدان كه به جلال و شادماني كه مي خواهي مي رسي!»

نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت كاملاً آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي.

 


داستان سوم:

بلافاصله بعد از اينكه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله رو دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفكر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: كي بود زنگ زد؟

زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري كه به من بدهكار بود نگفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه اطلاعات حساس مشترك با كسي داريد كه به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد كه بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري كنيد!

 


داستان چهارم:

من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي.

نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.

 


داستان پنجم:

يه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح برميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نميكن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه.

۱۵تاشون تأييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

 


داستان ششم:

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

 


داستان هفتم:

توي اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن...

مرد: الو؟

صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره.

زن: من توي يه فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي داره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ

بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلاً مي خواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعداً مي بينمت عزيزم... خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

 


داستان هشتم:

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متأسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند!

 


داستان نهم:

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:33 توسط parvin |

نامه ای به خدا

يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود :
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد . ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد . اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي كردم . يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام . اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد . نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند . در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند . عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت ، تا اين كه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود : نامه اي به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند . مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم ، چگونه مي توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم . من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:31 توسط parvin |

ديوانه هستم اما احمق نيستم...
مردي در هنگام رانندگي، درست جلوي حياط يك تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعويض لاستيك بپردازد.
هنگامي كه سرگرم اين كار بود، ماشين ديگري به سرعت از روي مهره هاي چرخ كه در كنار ماشين بودند گذشت و آن ها را به درون جوي آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود كه چه كار كند.
تصميم گرفت كه ماشينش را همان جا رها كند و براي خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يكي از ديوانه ها كه از پشت نرده هاي حياط  تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر كدام يك مهره بازكن و اين لاستيك را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسي.
آن مرد اول توجهي به اين حرف نكرد ولي بعد كه با خودش فكر كرد ديد راست مي گويد و بهتر است همين كار را بكند.
پس به راهنمايي او عمل كرد و لاستيك زاپاس را بست.
هنگامي كه خواست حركت كند رو به آن ديوانه كرد و گفت:

خيلي فكر جالب و هوشمندانه اي داشتي.
پس چرا توي تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندي زد و گفت:

من اينجام چون ديوانه ام. ولي احمق كه نيستم! 


بازم هوش ايراني ها...

همين چند هفته پيش بود كه يك ايراني داخل بانك در منهتن نيويورك شد و يك بليط از دستگاه گرفت. وقتي شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش كارشناس بانك رفت و گفت كه براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يك وام فوري بمبلغ 5000 دلار دارد. كارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد كرد و گفت كه براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي دارد و مرد هم سريع دستش را كرد توي جيبش و كليد ماشين فراري جديدش راكه دقيقا جلوي در بانك پارك كرده بود را به كارشناس داد و رييس بانك هم پس از تطابق مشخصات مالك خودرو بالاخره با وام آقا موافقت كرد آن هم فقط براي دو هفته، كارمند بانك هم سريع كليد ماشين گران قيمت را گرفت وماشين به پاركينگ بانك در طبقه پائين انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور كه قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار كارمزد وام راپرداخت كرد. كارشناس رو به مرد كرد و از قول رييس بانك گفت:

از اين كه بانك ما رو انتخاب كرديد متشكريم و گفت ما چك كرديم ومعلوم شد كه شما يك مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يك سوال برام باقي مانده كه با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين كه 5000 دلار از ما وام گرفتيد؟

ايروني يه نگاهي به كارشناس بي چاره كرد و گفت:
تو فقط به من بگو كجاي نيويورك ميتونم ماشين 250.000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارك كنم.؟!


اولين روز كاري...

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد.

در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و گفت:

" يك فنجان قهوه براي من بياوريد."
صدايي از آن طرف پاسخ داد:

" شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني ؟"
كارمند تازه وارد گفت: " نه "
صداي آن طرف گفت:

"من مدير اجرايي شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت:

" و تو ميداني با كي حرف ميزني بي چاره."
مدير اجرايي گفت: " نه "
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.


مرد جوان و كشاورز


مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول كرد.

در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود بزرگ ترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.

دومين در طويله كه كوچك تر بود باز شد. گاوي كوچك تر از قبلي كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچك تر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.

سومين در طويله هم باز شد و همان طور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچك ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...
اما گاو دم نداشت!
نتيجه :

زندگي پر از ارزش هاي دست يافتني است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را بربايي.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:28 توسط parvin |

داستان واقعي بسيار جالبي ازيك معلم و دانش آموز

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.

معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".

معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.

معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.

معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.

خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.

بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:9 توسط parvin |

 
BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

" loop="-1" >